|
تو را چه سود فخر به فلک بر فروختن ، هنگامی که هر غبار راه لعنت شده نفرین ات می کند ..... تو را چه سود از باغ و درخت که با یاسها به داس سخن گفته ای ....... آنجا که قدم بر نهاده باشی گیاه از رستن تن می زداید .... چرا که تو تقوای خاک و آب را هرگز باور نداشتی ... فغان که سرگذشت ما سرود بی اعتقاد سربازان تو بود ....... باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد؛ که مادران سیاه پوش ، داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد ؛ هنوز از سجاده ها سر بر نگرفته اند...
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 0:19  توسط سارا
|
سلام این روزا که نوشتن سخت تر از نفس کشیدن شده تک تک حرفهایی که روی کاغذ میاد انگار از لحظه لحظه های عمرمه که داره...اومدنم مثل رفتنم سخته :
معلم پای تخته داد می زد
پایان
...هنوز سر می رود شاعری ام ...
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:25  توسط سارا
|
وطن من درد را از هر طرف که بخوانی درد است
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 16:54  توسط سارا
|
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان...
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 18:54  توسط سارا
|
سلام وقتی قراره دوباره کاری رو شروع کنی دنبال یه مقدمه می گردی گرچه پیداش نمی کنی!شعر مال خودم نیست از آرشیو شعرهام پیداش کردم به دلم نشست...
چه عشقی می کنم وقتی که خوابم می کنی سارا ! مگر اینجا ببینم انتخابم می کنی سارا ! برای خود ، پر از شخصیت و مردانگی هستم از آن روزی که تو آدم حسابم می کنی سارا ! من آن کوهم که با دست خودت تا اوج می آری و با یک گوشه ی ابرو خرابم می کنی سارا ! خودت هم دیده ای هر لحظه ای یخ می زنم بی تو ولی در حسرت دیدار آبم می کنی سارا ! برایم چیزهای کوچکی شاید مهم باشد که تو با نام کوچک هم خطابم می کنی سارا ! اگرچه با همه خوبی ، جوابم می دهی هر شب ولی من مطمئن هستم ، جوابم می کنی سارا !
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 17:32  توسط سارا
|
حرفها دارم اما...بزنم یا نزنم؟
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 12:48  توسط سارا
|
در تو هزار مزرعه ، خشخاش ِ تازه است
آدم به چشـــــــــــــم های تو معتاد می شود
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 12:27  توسط سارا
|
مثل گذشته های دور ابری ام اگرچه باران نمی شوم تا ببارم....
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 18:52  توسط سارا
|
قطار به حرکتت ادامه بده
اینجا نه کوه توان ریزش دارد
نه ریزعلی پیراهن اضافه...
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 12:20  توسط سارا
|
|
|