تبليغاتX
سارا شاعری از تبار باران
 

 تو را چه سود فخر به فلک بر فروختن ،

هنگامی که هر غبار راه لعنت شده نفرین ات می کند .....

تو را چه سود از باغ و درخت که

 با یاسها به داس سخن گفته ای .......

آنجا که قدم بر نهاده باشی گیاه از رستن تن می زداید ....

چرا که تو تقوای خاک و آب را هرگز باور نداشتی ...

فغان که سرگذشت ما سرود بی اعتقاد سربازان تو بود .......

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد؛

 که مادران سیاه پوش ،

 داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد ؛

هنوز از سجاده ها سر بر نگرفته اند...

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 0:19  توسط سارا  | 

 

سلام

این روزا که نوشتن سخت تر از نفس کشیدن شده تک

 تک حرفهایی که روی کاغذ میاد انگار از لحظه لحظه

های عمرمه که داره...اومدنم مثل رفتنم سخته :

 

معلم پای تخته داد می زد 


 صورتش از خشم گلگون بود

 
 و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود

 
ولی ‌آخر کلاسی ها

 
لواشک بین خود تقسیم می کردند

 
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد


برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی

 پایان


تساوی های جبری رانشان می داد


خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

 
غمگین بود


تساوی را چنین بنوشت


یک با یک برابر هست

 
 از میان جمع شاگردان یکی برخاست

 
همیشه یک نفر باید به پا خیزد


به آرامی سخن سر داد


تساوی اشتباهی فاحش و محض است


معلم


مات بر جا ماند

 
و او پرسید

 
گر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز


یک با یک برابر بود


 سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت


معلم خشمگین فریاد زد

 
آری برابر بود

 
و او با پوزخندی گفت

 
اگر یک فرد انسان واحد یک بود

 
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود


وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت

 
پایین بود


اگر یک فرد انسان واحد یک بود

 
آن که صورت نقره گون


چون قرص مه می داشت

 
بالا بود


وان سیه چرده که می نالید


پایین بود

 
اگریک فرد انسان واحد یک بود


این تساوی زیر و رو می شد

 
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

 
نان و مال مفت خواران

 
از کجا آماده می گردید


یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟


یک اگر با یک برابر بود

 
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟


 یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟


یک اگر با یک برابر بود


پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟


معلم ناله آسا گفت


بچه ها در جزوه های خویش بنویسید


 یک با یک برابر نیست

 

                                   ...هنوز سر می رود شاعری ام ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:25  توسط سارا  | 
 

 

                              حرفی نمی زنم

                                     کسی نمی شنود...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 20:3  توسط سارا  | 
 

 وطن من

درد را از هر طرف که بخوانی درد است

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 16:54  توسط سارا  | 

 

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 18:54  توسط سارا  | 

 

سلام

وقتی قراره دوباره کاری رو شروع کنی دنبال یه مقدمه می گردی گرچه پیداش نمی کنی!شعر مال خودم

نیست از آرشیو شعرهام پیداش کردم به دلم نشست...

 

چه عشقی می کنم وقتی که خوابم می کنی سارا !

مگر اینجا ببینم انتخابم می کنی سارا !

برای خود ، پر از شخصیت و مردانگی هستم

از آن روزی که تو آدم حسابم می کنی سارا !

من آن کوهم که با دست خودت تا اوج می آری

و با یک گوشه ی ابرو خرابم می کنی سارا !

خودت هم دیده ای هر لحظه ای یخ می زنم بی تو

ولی در حسرت دیدار آبم می کنی سارا !

برایم چیزهای کوچکی شاید مهم باشد

که تو با نام کوچک هم خطابم می کنی سارا !

اگرچه با همه خوبی ، جوابم می دهی هر شب

ولی من مطمئن هستم ، جوابم می کنی سارا !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 17:32  توسط سارا  | 
 

 

حرفها دارم اما...بزنم یا نزنم؟
با توام،با تو!خدا را!بزنم یا نزنم؟

همه ی حرف دلم با تو همین است که "دوست..."
چه کنم؟حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:
دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود
خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم:
بزنم یا نزنم؟ها؟بزنم یا نزنم؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 12:48  توسط سارا  | 
در تو هزار مزرعه  ،  خشخاش ِ  تازه است  9thn5c.gif  آدم به چشـــــــــــــم های تو معتاد می شود
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 12:27  توسط سارا  | 
 

 

مثل گذشته های دور ابری ام

 اگرچه باران نمی شوم تا ببارم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 18:52  توسط سارا  | 
 

قطار به حرکتت ادامه بده

 

اینجا نه کوه توان ریزش دارد

 

نه ریزعلی پیراهن اضافه...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 12:20  توسط سارا  |